متهور شدم  واژه ها را استفراغ کردم

یک دل جای صدتا نمی شود

پیمانه پر شود و یکحا نمی شود

این حجم حجیم تپنده را مخواه(من )

این مار بی گزشی آشنا نمی شود

 

          شبنم شیروانی

 

صبح زود آمدم تا برایت یادداشت بگذارم

و کمی دلت را بدست آورم

و پوزش رمزآمیری بابت حرفهای دیشبم نثارت کنم

شاید جبران مافات شود

اما

یکدفعه چشمم به دوتا هیبیب هورای مست و مستهجن(کامنت ) که

مثل بوق و کرنا  کر می کرد احساس هر حسی را

 دیدم شاید با دل خرابم شنیدم

نمی دانی

چه حالی شدم

برای همان بود که

متهور شدم و

آن کرامات شبیه واژه های خودت را

روی کراوات غربی ات

استفراغ کردم

 

شیخ مستور

دارد می شود از تو دور

اگر چه حتی

بخوانی زبور

 

هشدار باغبان

 

به بوستان که می روی در کنار درختان کهنسال

 

هشدار باغبانی را می بینی که :

 

 

شهروندان عزیز به شاخه های درختان

 

 طناب نبندید و تاب نسازید

 

 دل درخت آب می شود و

 

 ریشه هایش خراب

 

 

اما تو هر وقت که به باغ دانش من  می آیی

 

 طناب عشقت

 

 را به شاخه های احساس درخت دانایی ام می آویزی

 

 و تابی کودکانه می سازی

 

 برای بازی

 

 پس دوان دوان می روی

 

بی آنکه به پشت سرت نگاهی بیندازی که

 

 

دل درخت آب شده و

 

 ریشه هایش خراب.

 

زنده به گورهایی که کف دل هایشان تاول زده

 

یک زوج را در این بلاگفا خوب می شناسم

که دستشان را به هم داده اند و همراهند

 اما

در مه قدم می زنند انگار

و با الفبای توهم با هم گفتگو می کنند هر بار

یکی عریانی غرب را شیفته است

و دیگری فلسفه شرق را

کف دل هایشان تاول زده

از بس قلم زده اند بی جهت  بی یار

خدا می داند چقدر خاکستر وجودشان را

بر سر هم پاشیده اند

هر کدامشان در رثای دیگری

به رسم عزاداریهای مرسوم

و

در خاک سپاری های زنده به گور شدن هایشان

هر شب

کلاغان می خوانند

 آوازهای قارقار

 اما با وقار

 

شبنم شبی است بی نم

 

رسم دلدادگی

رسم دلدادگی

نیست مرسوم دگر اینجا

هر کسی بی ریا در لفظ

عشق را پارس می کند صد بار

شایدم همه شاگردهای فراری از مکتب

کوس دانش نواخته اند هر بار

که چنین عشق یک نیاز شده است

قبله گاه اول نماز شده است

عشق بی محتوی شده چون آز

طبل من هم شده انباز

من که هر روز می روم مکتب

تیز می خوانمش ترانه و تب

پس چرا خراب شدم اینجا

قدحی پرشراب شدم اینجا

زهر در کام کامجویانم

محو تلبیس های این شیطان

 

شبنم

گیسوان شبم موج در موج پر غم

 

 

 

 

دلتنگی های کودکانه

تا حالا شده دلتان برای خود گذشته تان تنگ شده باشد؟

بدون شرح

شما به این می گویید :...........

 

شاید بایدRefresh  گردید تا  Fresh  شد

 

امروز با خودم می گفتم

 

شاید بشود  با هر کس دیگری جفت شد

 

بشرط انکه پوست قدیم را  بترکانی

 

می شود از یادش بخیرها برید

 

گرچه خاطرات حسرت

 

پرده های نازکند به روی چشم

 

چونان پرده بکارت

 

در گذر ایام

 

لیک

 شدRefresh باید

 گردیدFreshتا

اما

 

چون فرش کهنه ای خواهی بود که

 

قدمهای عابران گذشته بر آن مانده است

 

شاید بگویید

 

از این سبب است که قیمتش افزونی یافته

 

در غیر اینصورت

 

مثل اطلسی چپانده شده در پستوی گنجهای مادر بزرگ

 

باید منتظر مرگی بمانی

 

تا روزی

 

وارثانش ترا میان خود قسمت کنند

 

اینگونه هر تکه ات به سویی افکنده خواهد شد

 

و تو فرافری بیش نخواهی بود

 

که هر جزئت نفیر جدایی از کل را خواهد نواخت .

 

و چون حضرتم مولانا

 

هر کسی از ظن خود می شود یار تو

 

 

شبنم

 اینبار پرشده ام  از دم

مشت

 

چه آسان میزنی بر قلب من مشت

 

که مشتت هر چه احساس است می کشت

 

شبنم

سلام بلام

سلام بلام!!

 

نمی گی کجام؟

 

تو رو ندارم؟

 

گور بابام!

 

هر جا که روم خدا با منست

خظابی بر عتاب استاد

طنابت طرفه زنجیری است           که بر این شعر تابیده است

 

مرا از فاعلاتن فاعلاتن فاعلن رنجیست

اگر چه نزد تو استاد سلمانی گران گنجیست

 

شعر آن هنگام که پیرایش می گردد. حکم نقل قول غیر مستقیم را می یابد

که نبض خالق قول در آن گم می شود.

ایکاش من هم چون شما دستی بر تار . پایی در نقاشی و جایی در شعر داشتم

مطمئنا چون استاد عروض . عرض ادب را مودبانه تر می ساختم

نقد جانانه شما را به جان می خرم . اما چون خرم این مولود نو رسیده را که شما به حمام برده اید و چرکش را زدوده . زاده خویش نمی دانم

شاید زیاد دیده باشی شاگردانت را می گویم که با سازهای ناکوک خود عجب انس و الفتی دارند قبل از آنکه به درجه استادی برسند

حتما خواهی گفت اگر این انس مداومت یابد آرزوی استادی را به گور باید ببرد شاگرد چشم سرخ چمش

این هم حرفی است متین بر حرافی های این بنده کمترین

در ضمن در خصوص پست دومتان باید اعتراف کنم رسالت شاعر را در بیان دیده ها و شنیده ها از منظری دیگر می دانم بکر چون مرداب . موحش چون سراب . و ناب بسان آب . اما نه هر آبی که نابابست.

 

در ضمن نگران دلتنگی هم نباشید

دلتنگی هایتان هم زیباست وقتی آنها را بگوش ساز زمزمه می کنید.

استوار باشید چون کوه

 

بدون شرح

نازل تا سطح یک ملعبه

دیروز در مسیر خانه تا مدرسه

کودکانی را دیدم دوان

در حالیکه تکه های آینه در دست داشتند

به دنبال شکار خورشید بودند

آنها در بازی های کودکانه شان

نور خورشید را در بازیجه هاشان

متمرکز می کردند و چون ملعبه ای

به هر سو روان می ساختند

گرچه آنروز شادمانه خندیدم

اما شب هنگام

در جستجوهای ذهنی شبانه ام

دلم چه غمگنانه افسرد به حال خورشید

آن موهبت چه کم قدر گشته بود

تا سطح یک ملعبه

برای لهو و لعب چند کودک

شاید خورشید خود بر طبق انفاق نشسته بود آنروز

و شادی کودکان را بهانه بود

اما عنقریب اگر

خورشید از فلک الافلاک

نازل شود به خاک

کمین کمانه ها در ورطه گردبادی می بارد!

و زمین از هرم او ابرهای خشن می زاید!!!

 

 

The Fly

بدون شرح

like a pool

I think I’m like a pool for you

Where every time, you jumped into it

You call to cry “help, I’m drowning”

But whenever you are outside it

You do fancy falling into it

 My sensual

 

فانوس محبوسم

تو به من گفتی

که من فانوسم

گرچه در ذهنم

چو یک محبوسم

نیست پنهان از تو

ای نشسته در نوسم

یک شبی آیم کنارت

تا نشانم بوسم

پس اینقدر نکن

تو مرا لوسم

 

شبنم

عیدانه

 

 

یادداشت های دلهره

شبانه راهی خانه تو شدم

با همه ترسی که از ابهام وجود تو داشتم

تا با تو به  گفتگو بنشینم

اجدادم همواره مرا از خلوت نشینی با نامحرمان برحذر می داشتند

و من

با پایی لرزان و دلی هوسران

سوی تو آمدم

آمدم تا ترا باز  بشناسم

من کنجکاو

در حالیکه می لرزیدم

نجواهای دل حزین ترا می شنیدم

چه ترسناک بودند انجه بر تو گذشته بود

داستانت را می گویم

داستان شکستن دل بلورینت

گرچه زبان هرزه گویت را با آن تناسبی نبود

کیست که بگوید وجود شیطان

حقیقتی انکار ناپذیر است

شیطان هوای نفس است

ناخواسته و نه خیلی قدرتمند

شیطان یک لحظه  لغزیدن است

بر سطحی صیقلی که

انعکاس نوری خیره کننده را

بازمی تاباند

گرچه می توان این سطح را

با ناخن تدبیر

حراشید تا

نازیبایی های وجود هم

در آن هویدا شود

تو و داستانت

مصداق

" خود کرده را تدبیر نیست  "

بودی برایم

اما براستی

"خود کرده را تدبیر چیست ؟"

 

زندگی ارزشمند است یا بی ارزش؟

زندگی آنقدر بی ارزش  است که

که وقتی بخشی از آن

را از دست دادید

نیابد آرزوی مرگ کنید

و انقدر با ارزش هست

که اگز خطایی مرتکب شدید

از نو بسازیدش

the Earth is missing me

A day I would take you toward sky

And from it above I would show you the Earth

With all of its beauties and worthless

Without doubt you aren’t willing to return here

Because the Earth is missing me

Till that time goodbye

 july 2007

Skyey shabnam

 

لسان الکن

 

سلامی به شیرینی قند پارسی

 

سحر بیان

بسان لسان الکنی ست که

شنونده را مجذوب می سازد تا آنجا که

بجای گوش بنیوشد

جام شهد شیرین سخن را

آنهم نه تنها به قند پارسی

بلکه

شکر فرنگستان را هم

چاشنی می سازد

 

ای عزیز اگر زخمی ترا از این سخن خیزد

مرا هم استخوانی در گلو بوده است

قربانتان نم نم شود

شبنم