دیشب،همان دیشب، به جان ِ عزیز ِ مریزادتان! در اتاقی بر بستر تشریفاتِ میزبان، خواهر جان دراز کشیده بودم. کــَمکی غنوده بودم!نگاه از دو چشم پنجره ی اتاق نمی گرفتم ، آسمان ِ نیم روشن را از میان ِ پرده ی پلک وار ِ دو چشم ِ پنجره می نگریستم . یک هو دیدم فیتیله ی ماه را یک دستی غیبی می کشد هی  پایین هی بالا و آسمان می شود هی نیم روشن هی نیم تاریک..با دهانی باز از ذهن خویش پرسیدم:هی! مگر روشنی ماه راکسی هم خط می دهد؟

-  فرمود:ها بله! ابرهای تیره تر از ماه را،باد می آوردشان، شتلق

، می نشاندشان چون سیلی بر چهره ی مهتابی ماه.

به پاسخ  ِ اول سوال مجاب شدم،

دیُم سوال دوید به عرصه ی ذهنم که هی! هی ! این دگر چر؟

ذهن پرسید: ؟؟؟

-         فقط یک سمت ِ آسمان مَه در محاق می بینم(خاموش)

 چرا؟در پنجره دیگر هنوز.. میزند کور سو نوری از پلک نیم پرده اش بیرون.ذهن بی پرده گفت مرا:این که نور ماه نبوده و نیست بابا غوری ،خوب نگاه کن ! چراغ همسایه ست گویا می شود خاموش.چراغ های رابطه  تاریک است حالا!

 داشتم می گفتمش حق با شماست ،فهمیدم !که ندایی آمد نه خیر!!! حق با ماست، با ما! این دو خورشید چشمانت، بانو،دخترک پرچانه ی پررو!گر نکشی پرده ی پلک هایت پایین، غروب خواهیم کرد! می دانی؟

- غرغر کنان،می دانم!

 پلک ها به هم نهادم سفت،  خود به خواب زدم، مثل ِ دخترکانی که به زور می خوابانند.

 

پ.ن.1: خواندم: شـــــــــب خــــــــــوش

پ.ن.2: لحظه ای بعدتر نواختم: خُـــرررپُــــففف 

 

شبنم