دیروز در مسیر خانه تا مدرسه

کودکانی را دیدم دوان

در حالیکه تکه های آینه در دست داشتند

به دنبال شکار خورشید بودند

آنها در بازی های کودکانه شان

نور خورشید را در بازیجه هاشان

متمرکز می کردند و چون ملعبه ای

به هر سو روان می ساختند

گرچه آنروز شادمانه خندیدم

اما شب هنگام

در جستجوهای ذهنی شبانه ام

دلم چه غمگنانه افسرد به حال خورشید

آن موهبت چه کم قدر گشته بود

تا سطح یک ملعبه

برای لهو و لعب چند کودک

شاید خورشید خود بر طبق انفاق نشسته بود آنروز

و شادی کودکان را بهانه بود

اما عنقریب اگر

خورشید از فلک الافلاک

نازل شود به خاک

کمین کمانه ها در ورطه گردبادی می بارد!

و زمین از هرم او ابرهای خشن می زاید!!!