یک دل جای صدتا نمی شود

پیمانه پر شود و یکحا نمی شود

این حجم حجیم تپنده را مخواه(من )

این مار بی گزشی آشنا نمی شود

 

          شبنم شیروانی

 

صبح زود آمدم تا برایت یادداشت بگذارم

و کمی دلت را بدست آورم

و پوزش رمزآمیری بابت حرفهای دیشبم نثارت کنم

شاید جبران مافات شود

اما

یکدفعه چشمم به دوتا هیبیب هورای مست و مستهجن(کامنت ) که

مثل بوق و کرنا  کر می کرد احساس هر حسی را

 دیدم شاید با دل خرابم شنیدم

نمی دانی

چه حالی شدم

برای همان بود که

متهور شدم و

آن کرامات شبیه واژه های خودت را

روی کراوات غربی ات

استفراغ کردم

 

شیخ مستور

دارد می شود از تو دور

اگر چه حتی

بخوانی زبور