ای نفست چو عیسیان
ای که رخت چو ماه شب
ماه منی به
در بیا
ای نفست چو عیسیان
عقل منی
به سر بیا
راه تویی به پیش پا
بار دگر
دگر بیا
شبنم شیروانی
ای که رخت چو ماه شب
ماه منی به
در بیا
ای نفست چو عیسیان
عقل منی
به سر بیا
راه تویی به پیش پا
بار دگر
دگر بیا
شبنم شیروانی
ای کوهستان
مرد کوه را به تو می سپارم
یاریش کن
تا به مرتفع ترین قله زندگیش
صعود کند
و در اوج این ارتفاع
پرچم سفید
گذشت را برای
رقیبانش
با دست های خسته و
مهربانش
به اهتزاز
در آورد
شبنم
دل من
بیشتر از ظرفیتش
پرشده از
درد ملال
شبنم
پر غم
برگ برگ این چمن جادوی اوست
فریدون مشیری
دوستی تیشه با ریشه
قرابت جهل با نادانی
نوک زدن های کلاغان
بر باز
غریب حکایتیست
در پرواز
پرنده را به خاطر بسپار
تا نباشد بالی
نیست طرحی از پرواز
شبنم
اوج می گیرد
در سکوت نیمه شب جان می گرفت
فریدون مشیری
یاس ها را همه کبود می خواهند
قطره ها را چو رود می خواهند
یک خیال عبث شنیدم من
صاف و پاکی ز دود می خواهند
شبنم
تجارب شیرین اند
و انتقال آنها به دیگران شیرین تر
خاطرات خوش رنگین اند
و گفتن و شنفتن آنها برای همگان شادی آفرین
می خواهم شما را در شادی امروزم سهیم کنم
زیرا در رنج دیروز همراهم بودید
داستان از آنجا شروع شد که
صبح زود از منزل به قصد محل کار بیرون زدم
مطابق عادت دیرینه ام در مقاطعی از مسیر به ساعتم نگاه می کردم
سر خم کردم و برای آخرین بار به ساعتم نگاه کردم
چه زود بود رسیدنم امروز!!!
سر بلند کردم چشمم به کوچه روبرو افتاد و سر در بزرگ و آبی رنگ آن
آستان مقدس امامزاده حسن
یک جرقه در ذهنم نقش بست پاهایم رفت
به سویی که از قبل برنامه ریزی نشده بود
آخر من آدم با برنامه ای بودم
کوچه ای پهن اما کوتاه
به درب ورودی خواهران نزدیک شدم
زنی میانه چادری به کمر زده
رفت و روب صبحگاهی می کرد با وسواس
انگار خانه خودش است که می روبد غبار از آن
با احترام بیرون در ایستادم رو به زن گفتم
"ببخشید اینجا چادر ندارید
من به زیارت مشرف شوم ؟"
زن مرا ورانداز کرد
با کیف سنگین مشق و کتابم
گقت:" بگذار بروم برایت از داخل بیاورم"
و من با آدابی خاص مودبانه منتظر ماندم
سر بلند کردم بر سر در حرم خواندم
"خواهر گرامی متشکریم که حرمت آقا را نگه می دارید و با چادر وارد می شوید"
منتظر ماندم .
زن برگشت و
گفت:" یک چادر بیشتر نبود و آنهم زنی در زیر سر نهاده و خوابیده است بروی آن در گوشه رواق"
پای برگشتن نداشتم گیج و گنگ
آیا صاحبخانه اذن دخول نداده است
زن خادمه که بهتم را دید
با عجله گفت برو تو حجاب ظاهریت کامل است برخی با چادر می آیند موهایشان افشان است اما تو …..
با شتاب کفشهای سفیدم را در آوردم
چقدر دلم همرنگ کفشهایم شده بود سپید !
آنها را در فاصله ای دورتر منظم پشت در جفت کردم
وارد شدم
خواستم سلام بدهم
چگونه باید سلام می دادم ؟
السلام علیک یا امامزاده حسن
با تانی به ضریح نزدک شدم
آخر گرفتن ضریح را در زیارتها شرک می پنداشتم اما هیچکس جز من نبود در آن دقایق روز آنجا
ضریح را هرمی شکل دیدم از روبرو با نگاه مستقیم
اما نه
دو هرم
یکی از آن مردان
هرمی دیگر برای زنان
با دو دیوار حایل
کعبه ای که یک صفحه آنرا دو نیم ساخته باشد
دو هرم
وسوسه شدم
جلو رفتم انگشتانم را بر گره های ضریح گره زدم
زبانم نیز چونان فکرم گره داشتند انگار
در بهتی نایاب!
ثانیه هایی نبودم !
کجا رفته بودم ؟
نمی دانم !
مکانی را حس نمی کردم
زمانی را نمی شناختم
اتصال پر چادر زنی دیگر مرا به خود آورد
چرخیدم
نه یک دوربر گرد کلبه حسن
نیم دوری
به تعبیری یک رفت و برگشت
دورسطوحی از حرم هرمی شکل مقبره مبارک
بی هیچ هرمی یخ زده !
لال بی نیاز به سخن!
کور بی میل به دیدن !
یک بار هنگام تزریق آمپول پنی سیلین
چنین شده بودم
آری
گفتند به اغما فتاده ام
و محتضر شده بودم دقایقی کوتاه
حال آمده بودم
اما چرا سخن نداشتم ؟
حتی آرزویی نداشتم
تا واگویم
اشکی نریختم
بر قالیچه ی کوچک در گوشه رواق رو به ضریح نشستم
و کتابچه زیارت عاشورا را برداشتم شروع به خواندن دعا کردم
زمزمه دعا تنها انعکاسی بود که در کاسه سر داشتم
بی هیچ تفکر و حسی
بدون هرگونه انقلاب روحی و ریزش اشکی
سه الی چهار صفحه از کتابچه کوچک ورق خورده بود
صوتی را شنیدم سر بلند کردم
زنی با نگاهی تردید مرا می نگریست
شاید وجناتم را بدون چادر
این حرمت گذاری مرسوم چونان زنی یافته بود که گناه آلود برای توبه و بخشش و انابه نزد آقا حسن آمده است
او هم بی اختیار گفت:" التماس دعا قبول باشد"
سر به تکریم تکان دادم با لبخندی آشنا و به خواندن دعا ادامه دادم
اما یکباره
زمان !!!
ساعت چند است ؟
به خود نهیب زدم و با آرام
دست بر سینه خارج شدم
شاید که هیچ نیاورده بودم با خود از آن دقایق بی وزنی !
اما وزن کیفم را دیگر حس نمی کردم !
کفشهایم را پوشیدم
صحن شلوغ تر از قبل شده بود
زنهای داخل حیاط رفتن مرا ردیابی می کردند
به محل کار که رسیدم هیچکس حتی مافوقم شماتتم نکرد
فقط از زبان معاون آوایی نامفهوم به گوشم رسید
که فورا دست بر دهان گذاشت !
انگار نمی خواست حرمتم را بشکند
شاید من غبار حریم دل سوخته ای از سلاله ای که نمی شناختم بر تن داشتم
پس از اتمام ساعت کارم موقع خداحافظی پوزش آوردم که من زمان را گم کرده بودم و دیر رسیدم
مراملائک برند آنجایی که قریب ده سال روز هایی از مقابلش عبور کرده بودم و هوس دیدن داشتم
اما ندیده بودم
برقی در چشمان ما فوقم درخشید گفت:
"در آن لحظه ما را یاد نکردی بی وفا …. زیارتت قبول . التماس دعا
اما تو دیر نکردی
زودتر از آنچه ممکن بود آمده بودی
و طلبیده شدی "
راست می گویند
"سحر خیز باش تا کامروا باشی "
خیال خام خرید از دکانی که کالایش همه فکر است و دانایی، برای مفلسان کلاف به دست هم شیرین است!
اما فروشنده!
آن روز که من هم چوب حراج بر دارائیم زدم، دریافتم که خریداران دست به نقد در پی خرید دکان هستند نه کالا !
پس مفلسان را دریاب
یک خواننده مطالب وبلاگ
جوابیه در خصوص نظر دوستی فرهیخته از پست قبلی
تاجر زبر دست هرگز
تجارت بی سود و با زیان نکند
مفلسی که تقاضای متاع فکر را با دکان کند
باید از حجره بیرونش انداخت
زیرا فنای دکان
مرگ تاجر است بی گمان !
شبنم
برای رهایی از یک خواب
باید این ذهن را سپرد به آب
خوب گفت استاد ای شبنم
می روی شوی دریا تو کم کم
قصد دارم حراج بگذارم
فکر وامانده وز می ناب
حالیا کیست اینجا خریدارش
فکرم ارزان نیست با همه خارش
خنده می گیردم که منم؟
تاجری گشته ام چو صنم؟
لیک ما را متاع گلگون است
فکر ما حوض پر خون است
همه دلخون شوند از فکر
جمله مجنون شوند از فکر
گوش دارید ای برادران اینجا
من الهه سخنم نه یک حوا
شبنم شیروانی