قطار ِ خیال
گریه
هایت را در یک لکوموتیو بار بزن
من
هم خنده هایم را در واگنی دیگر
جاسازی
خواهم کرد
خواهم
راند این قطار را در مسیر ِ سبز
به
سرعت برق و باد
به
سوزن بان بگو
خط
عوض نکند
تا
خط خطی نشود
مسیر
ِ سر براستی که می رسد به ناکجا
سوی
مقصدی بعید
به
قصد یک مدار صفر می رویم
به
آخر ِ زمان ،
ستیغگاه ِ پرتگاه
تو
خواستی پیاده شو در آن زمان
و
من ادامه می دهم براه خویش مسیررا
که
اینچنین میسر است
نگاه
کن به درۀ عمیق ِ دردها رسیده ایم
و
من شتاب می دهم قطار را
تو
خواب رفته ای
سریعتر
می روم
و
واژگون می شود بارهای تو
سبک
شده است بارمان
و
سرعت ِ سوارمان
سریعتر
مسیر سبز طی شده است
براستی
مرا بگو که مرز ِ اشتیاقمان
چگونه
بر تمام ِ عرض ِ این مدار پهن می شود??
خدای
عالم است و بس
..
..
..
خدای
عالم است و بس
شبنم
شیروانی
+ نوشته شده در جمعه هشتم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 0:27 توسط شبنم شیروانی
|