تبليغاتX
سحر بیان
سحر بیان بسان لسان الکنی ست که شنونده را مجذوب می سازد تاجایی که......

بقچه ی نفرتم را گره زده ام

تنگ ِ طاقچه ی مهربانی ات 

                می نشانمش

همچنان که صبوری پیشه می کنی

 هم بترس!!

از آن روزی که

دهن دره وا کند


شبنم


نوشته شده توسط شبنم شیروانی در ساعت 20:12 | لینک  | 

وقتی که نیستنم          هست می شود

کنترل دلت با ریموت ِ اخم

                          دربست می شود 

دیگر پیاده نمی شوم از خر ِ مراد

برنمی فراشم آن پرچم ِ کذا( پرچم سفید)

هی آتش آشتی           گر می شود به زیر ِ خاکستر ِ دلت

فی الواقع کوچه ی دلم           برای عبور ِ تو       

                            بن بست می شود

 

                               شبنم

نوشته شده توسط شبنم شیروانی در ساعت 2:22 | لینک  | 

لبریز ِ گناه

نبوده این نگاه

سرریز ِ شرمی پرحیا

بوی کاهگل ِ خیس ِ تنت

به مشام

تند و تیز می آید

نقش تنت ، به چه سرشتند؟

 آدمم!

چونین خوش بوی...

به گلیِ سرشوی؟

 

شبنم

نوشته شده توسط شبنم شیروانی در ساعت 13:22 | لینک  | 

 

 

سلام، خلبان ِ کشتی ِ دلم

لنگر به دریای دلت

بیاندازم؟

رادارهای برج ِ مراقبت ِ چشمانم

خواب مژگانت را

همیشه

ردیابند

می دانستی ؟

 

شبنم


توجیه:لفظ خلبان به عمد به جای ناخدا نشسته است

نوشته شده توسط شبنم شیروانی در ساعت 0:6 | لینک  | 

با من همراهی

تا...مرز ِ ممکن ها

از خط قرمزها که بگذرم

رهایم می کنی ..تنها

این همرهی

به تنگراهی ِصراطی می کشاندم

مخواه بگویمت ...

کجاست ؟

اینجاست!

که...

 مفهوم ِ خدایی شدن را می فهمم

 

شبنم شیروانی

نوشته شده توسط شبنم شیروانی در ساعت 21:14 | لینک  | 

شعورم که لنگر می افکند

کشتی ِ شعرم

به گل می نشیند

آری!


شبنم

نوشته شده توسط شبنم شیروانی در ساعت 23:43 | لینک  | 

LIFE_
LIFE_.pps
Hosted by eSnips
نوشته شده توسط شبنم شیروانی در ساعت 19:43 | لینک  | 

در همسایگی مان سگیست

که هر شب پارس می کند

بی هیچ ادعای مخوف گرگ بودن

 

شبنم

نوشته شده توسط شبنم شیروانی در ساعت 20:33 | لینک  | 

دیشب کسی مرا گفت:

فرشته!

بگو بر کدام بال می خوابی؟

که من هم بر آن بال ، وبال شوم

آخر! بی خیال تو

خوابم نمی برد هر شب

 

شبنم

نوشته شده توسط شبنم شیروانی در ساعت 15:36 | لینک  | 

 دیشب،همان دیشب، به جان ِ عزیز ِ مریزادتان! در اتاقی بر بستر تشریفاتِ میزبان، خواهر جان دراز کشیده بودم. کــَمکی غنوده بودم!نگاه از دو چشم پنجره ی اتاق نمی گرفتم ، آسمان ِ نیم روشن را از میان ِ پرده ی پلک وار ِ دو چشم ِ پنجره می نگریستم . یک هو دیدم فیتیله ی ماه را یک دستی غیبی می کشد هی  پایین هی بالا و آسمان می شود هی نیم روشن هی نیم تاریک..با دهانی باز از ذهن خویش پرسیدم:هی! مگر روشنی ماه راکسی هم خط می دهد؟

-  فرمود:ها بله! ابرهای تیره تر از ماه را،باد می آوردشان، شتلق

، می نشاندشان چون سیلی بر چهره ی مهتابی ماه.

به پاسخ  ِ اول سوال مجاب شدم،

دیُم سوال دوید به عرصه ی ذهنم که هی! هی ! این دگر چر؟

ذهن پرسید: ؟؟؟

-         فقط یک سمت ِ آسمان مَه در محاق می بینم(خاموش)

 چرا؟در پنجره دیگر هنوز.. میزند کور سو نوری از پلک نیم پرده اش بیرون.ذهن بی پرده گفت مرا:این که نور ماه نبوده و نیست بابا غوری ،خوب نگاه کن ! چراغ همسایه ست گویا می شود خاموش.چراغ های رابطه  تاریک است حالا!

 داشتم می گفتمش حق با شماست ،فهمیدم !که ندایی آمد نه خیر!!! حق با ماست، با ما! این دو خورشید چشمانت، بانو،دخترک پرچانه ی پررو!گر نکشی پرده ی پلک هایت پایین، غروب خواهیم کرد! می دانی؟

- غرغر کنان،می دانم!

 پلک ها به هم نهادم سفت،  خود به خواب زدم، مثل ِ دخترکانی که به زور می خوابانند.

 

پ.ن.1: خواندم: شـــــــــب خــــــــــوش

پ.ن.2: لحظه ای بعدتر نواختم: خُـــرررپُــــففف 

 

شبنم

نوشته شده توسط شبنم شیروانی در ساعت 18:37 | لینک  |